عرصه ترور و تقاضا
کیهان سمیعی
به هرکجا که میروم جهان به جایی که از آن جا آمده ام میدود.
دیگر به هیچ منجی آسمانی که بخواهد از کانال های تلویزیون بیرون بیاید ایمان ندارم.
من الف هستم و یا.
با سری سنگین از توهمات پارانوید.
جیب خالی.
توهم سکس و شعر اروتیک.
ترامادول و عرصه ی کابوس و خود زنی.
پروردگار من،
در این ظلمت به سوی نور راهنمایم کن.
زندگی بی رحم ترین مرگ هاست.
چه قانونش را روی کاغذ نوشتند
تا کسی پاره اش کند.
کسی بسوزاند.
کسی را بسوزاند.
سوزاک این لحظات را کلمات از بر دارد.
راستش با این دقایق مست هم نمی کند.
چه برسد به راستش!
هر شب که توبه می کند اتاقش پر از فرشته می شود، زیر دوش که برود و غسل کند خود خدا هم پیدایش می شود تا نگذارد لباس های زیر مادرش به تن کند!
گذشته از نقد ریطوریقایی سر دردهای شبانه.
تأویل خیانت های مصادف شده با خیانت های خود.
برای برگرداندن معشوق به تهران رفتن و دست خالی برگشتن.
همراه تصویر یک ساز کنار یک جنازه ی تکه پاره شده در وسط خیابان.
ها ها ها ها
سروش سمیعی را درهزارتوهای مینوتارس بخوانید
پرسش بنیادین
پدر تریاک می کشید
مادر روی سینک ظرفشویی آشپزخانه خیانت را آب می کشید
کودک گریه می کرد
اما چرا؟
شعر مشترکی از مانی محمدی و سروش سمیعی
هرزگی محاط
حوالی چند خراش که سیگاری از له ماندن
تو می مانی و می مانی و تو
این یعنی همیشه جایی برای خراش وجود دارد
مثلن لبت که حاشیه ی ساختمان ورود مواد سمی
بر می داری و
ابرها را با طناب پشت سرت می کشی اینگونه
سر به سر تلویزیون می گذاری با دو شاخی که از سر گذشتت آورده ای و
حوالی چند سیگار ایستاده بر حاشیه:
تمامن حشو زائد و صرف سینه ی افعال للمضارعِ با تیغ به رگ
با کله ای که مدام لمه می گیرد می می آویزی خود را
از تیری چراغ برق که خیره به شب شده و کلماتی
به دورش پر می زنند...................
با ابر به زمین می کشی فنجانی را که یکی وحی می شود به میان پاهایت .
حمله می کنمت با چیزهای دست سازم ،
کشفت کردم در نقطه ی کم رنگی که بالای اسمم بود و تلویزیون نشانمان داد وقتی مبل ها جای خوبی برای خودارزایی های شبانه می شد
انقلابی مخملی بود لبانت در من تا اوریانو فالاچی ثبتمان کرد بر پستان هایش تیغ و رگ را
در
خانه ای که خودش را به هم می ریزد
خانه ای که خودش را به گوه کشید
با سیم لامپ خود از سقف می آویزد لوستری برای قهوه دم می کنم
گیج الکل و جین با اشاره ای به هولدرلین:
:Thus poets stand in favorable weather
,Those whom no master, but rather Nature
Mighty and beautiful in
کشف رفتارهای نامتعارف جنسی بودم ، مرگ و جنازه ی رفیقانمان در جوب ها ، از پشت شیشه های الکترونیک
دست هایمان به آلتمان زنجیر شده
که به تخمم یا با ابرهای اینگونه
با نان و کمی سیگار
خدا شدن را خواب می دیدیم
روزها دچار جهان را آبستن بودن بودیم
شب ها خواب هایمان را برای دیدن به هم می پرداختیم
خلاصه می کنم،
ما به تاریخ تولدمان را باختیم..... اما
ای هرآنچه می خواسته ام باشد نیست
کفنت را می دوزم با تمام بی خوابی هرزگی زخم رنج دردهایم
و دفنت می کنم در میان میلیون ها کودکی که می توانسته ام داشته باشم:
در سطر سطر این شعر.......................
نود و پنج کلمه
از مسخ کافکا برای شعر خوانی در رادیو
یک روز صبح،
گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد
و فهمید
که در تختخوابش به حشره ای عظیم بدل شده است.
بر پشت سخت و زره مانندش
خوابیده بود
و سرش را که کمی بلند کرد
شکم قهوه ای گنبد شکل خود را دید
که به قسمت های محدب و سفتی
تقسیم می شد
و چیزی نمانده بود
که تمامی رواندازش بلغزد و از رویش پس برود.
پاهای متعددش،
که در قیاس با ضخامت باقی بدنش
از فرط لاغری رقت انگیز بودند،
بی اختیار جلو چشمانش پیچ و تاب می خوردند.
با خود گفت:
که چه بر سرم آمده است؟
شرح ماخولیا
شعری از کیهان سمیعی

این یگانه تصویری ست که از انسان وجود دارد
با جای بریدن دو بال از شانه ها و تنی پر از آمپول
روزها با طلوع خورشید فرضی صد وات اتاقش
از خواب بیدار می شود
و شب ها در تاریکی پلکهایی بسته خوابهای بی رنگ می بیند
با خاطرات سیاه و سفید تلویزیون کوچکی از
دنیای یک کانال نوستالژیک
دیوارها برایش ادای راجر واترز را در می آورند
پاهایش او را به هر راهی که می خواهند می برند
چشم هایش هر چه می خواهند می بینند و گوشهایش
نه این شعر نیست
این
شرح ماخولیای یک انسان تنهاست و آن تابلوی بالایی هم اثری از
فرانسیس بیکن است.
افراد نمایش:
مردی که روی صندلی چرخدار نشسته است: بدون پا.
مرد دیوانه ای که وجود اندامش را باور ندارد: مثلاً هر لحظه احساس می کند قسمتی از بدنش دچار مشکل شده، یک آن پایش را از جا در می آورد و آنی دیگر سرش از روی گردنش می افتد.
صحنه نمایش:
در وسط یک خیابان. بین دو تیرچراغ برق بلند که به شکل اغراق آمیزی وسط صحنه خم شده اند تا روی زمین را ببینند. یک طناب دار که وسط صحنه آویزان است. منبع نوری که درست از محل آویزان شدن طناب دار بر وسط صحنه می تابد. نور باید طوری روی صحنه بتابد که کف صحنه محو تر دیده بشود.
وضعیت:

مرد فلج زیر طناب دار نشسته است. سرش را کج کرده و با قیافه ی مضحکی به طناب خیره است. مرد دیوانه در گوشه ی سمت چپ صحنه ایستاده. دستش را روی گوش هایش گذاشته...
مرد فلج: (به طناب دار خیره شده است. زیر نور نشسته. چشم هایش را می مالد و با چشم های دریده تر به طناب نگاه می کند.) روز به روز بالاتر می ره. میشنوی چی می گم؟ ها؟! (طوری که انگار در اطرافش به دنبال جواب باشد سرش را می گرداند که چشمش می افتد به مرد دیوانه) مگه با تو نیستم؟ چرا گوشات رو گرفتی؟
مرد دیوانه: تا بتونم بشنوم چی می گی.
مرد فلج: (نگاهش را باز می دوزد به طناب، مثل قبل چشم هایش را با دو دستش می مالد و دریده تر به طناب خیره می شود) خوب شنیدی چی می گم؟
مرد دیوانه: نه.
مرد فلج: نکنه گوش هات کر شدن؟
مرد دیوانه: گمون نکنم. هنوز یه چیزایی می شنوم.
مرد فلج: مثلاً چی؟
مرد دیوانه: همون صدای زنانه رو می شنوم که اسمم رو صدا می کنه. اما هر چی می گردم نمی بینمش.
مرد فلج: خوب نبایدم ببینیش.
مرد دیوانه: راسته که می گن می خوان کیوسک های تلفن رو جمع کنن؟
مرد فلج: وقتی دستات رو می گیری جلو چشمت چطور انتظار داری ببینیش؟ ها؟!
مرد دیوانه: کارشون رو هم اینطوری توجیه کردن که وقتی صدایی وجود نداره دلیلی نداره که فضا با وسایل به درد نخور ارتباطی اشغال بشن.
مرد فلج: (مثل قبل چشمهایش را پاک می کند و به طناب نگاه می کند.) تو دست هات رو جلوی چشم هات می گیری که ببینی؟
مرد دیوانه: این وسط یه چیزی هست که جور در نمی یاد.
مرد فلج: گوش هاتم می گیری که بشنوی؟
مرد دیوانه: آره.
مرد فلج: اینجوری فقط چیزایی رو می بینی که توی سرته.
مرد دیوانه: خوب این چه عیبی داره؟ هیچی. شاید صداها بازم برگردن و بشه از تلفن ها استفاده کرد. اما کی می خواد ازشون استفاده کنه؟
مرد فلج: یا چیزایی رو می بینی که قبلاً دیدی و حالا تو سرت موندن. بگو ببینم آخرین خبری که توی تلویزیون دیدی چی بود؟
مرد دیوانه: جمع آوری کیوسک ها؟!
مرد فلج: می بینی؟ این خبر چند سال پیش اعلام شد. الآن دیگه کیوسکی نمونده.
مرد دیوانه: چند سال پیش که واسه اولین بار صداشو شنیدم فکر می کردم که یه فرشته ست که داره اسمم رو صدا می کنه.
مرد فلج: یه فرشته؟ مثه همون هایی که دو تا بال رو شونه هاشون دارن؟
مرد دیوانه: با صورتی نورانی.
مرد فلج: (باز مثل قبل چشم هایش را می مالد و به طناب نگاه می کند) من یه بار یکی شون رو دیدم. توی یه قهوه خونه بودیم. یه درویشم اونجا بود. به مردی که بغلش نشسته بود گفت اگه پول شامش رو بده فرشته ای که داره بالا سرش پرواز می کنه رو نشون بقیه می ده.
مرد دیوانه: تو دیدیش؟
مرد فلج: نه.
مرد دیوانه: نتونستی نگاش کنی؟
مرد فلج: اینم نه.
مرد دیوانه: پس چی؟
مرد فلج: مردک حاضر نشد پول شامش رو بده.
مرد دیوانه: وقتشه.
مرد فلج: (نگاهی به مرد دیوانه می کند) وقته چیه؟
مرد دیوانه: پام، پای راستم.پام داره از جا در میاد.
مرد فلج: یعنی چی؟
مرد دیوانه: یعنی اینکه من مریضم. مریضی م هم اینه که اعضای بدنم بعد از اینکه احساس می کنن دیگه کاری از دستشون بر نمیاد از بدنم جدا می شن و می افتن.
مرد فلج: (که دوباره زل زده است به طناب دار) کار درستی می کنن. اما چرا؟ مگه تا حالا با دستت کاری نکردی؟
مرد دیوانه: نه سال هاست که کاری پیش نیومده تا پام رو واسه انجامش به کار بگیرم.
مرد فلج: دیوانه.
مرد دیوانه: حالا می شه کمکم کنی از جا درش بیارم؟ داره پدرم رو در می یاره.
مرد فلج: نه.
مرد دیوانه: چرا؟
مرد فلج: (نگاهش را از طناب بر می دارد و به مرد دیوانه می اندازد) ببینم اصلاً ما هم دیگه رو می شناسیم؟
مرد دیوانه: نه. راستی تو کی هستی؟
مرد فلج: تو کی هستی؟
مرد دیوانه: دیوانه.
مرد فلج: به هر حال نمی تونم کمکت کنم. نگاهی به من بنداز. بدون پا کاری نمی تونم بکنم.
مرد دیوانه: (به این طرف و آن طرف نگاه می کند، بلند می شود و دیوانه وار به این سو و آن سو می دود) کجایی؟ چرا خودت رو نشونم نمی دی؟ بذار ببینمت. (به سمت راست می دود) اینجایی؟ (به سمت راست می دود) اینجا هم که نیستی! (روبه تماشاگران) نکنه بین این جماعتی؟! (روبه تماشگران، پای راستش را طوری تکان می دهد که انگار می خواهد آنرا از جایش بکند و بیاندازد. بعد که پایش را انداخت با یک پا می دود و به زیر طناب می رود.)
مرد فلج: نتونستی بفهمی کیه که صدات می کنه؟
مرد دیوانه: نه. تو فهمیدی کجاست؟
مرد فلج: نه. اما بذار گوش کنم، بهت می گم الآن. (دستانش را از زیر لباسش در می آورد و روی گوش هایش می گذارد.)
مرد دیوانه: (با سری کج همانطور که ایستاده با چشمانی از هم دریده زل می زند به طناب دار)
مرد فلج: چیزی نشنیدم. (باز زل زدن به طناب را از سر می گیرد.)
مرد دیوانه: تا حالا فکر کردی که خودتو از این طناب آویزون کنی؟
مرد فلج: آره.
مرد دیوانه: من همیشه از مردن می ترسیدم.
مرد فلج: اما من نه.
مرد دیوانه: من هم نه.
مرد فلج: پس چرا خودت رو ازش آویزون نکردی؟
مرد دیوانه: تو خودت چرا نکردی؟
مرد فلج: من نمی تونستم. قدم بهش نمی رسید.
مرد دیوانه: اولش که از آسمون افتاده بود که می تونستی.
مرد فلج: ترسیدم.
مرد دیوانه: من هم.
مرد فلج: به دور و برت نگاه کن.
مرد دیوانه: (زل زده به طناب) دارم می بینم.
مرد فلج: کسی را غیر از من و خودت می بینی؟
مرد دیوانه: بگذار ببینم. (دست هایش را روی چشمانش می گذارد) آره می بینم. دارم می بینمش.
مرد فلج: کی رو می بینی؟
مرد دیوانه: معشوقم رو.
مرد فلج: همون که گذاشتت و رفت؟ همون که بهت خیانت کرد؟
مرد دیوانه: اون بهم خیانت نکرد. خفه شو عوضی.
مرد فلج: همون که گذاشتت و رفت. همون که خیلی بی ریخت بود؟
مرد دیوانه: اون خیلی خوشگل بود. خفه شو.
مرد فلج: یه موجود اثیری؟
مرد دیوانه: (رویایی) آره.
مرد فلج: یه لکاته؟
مرد دیوانه: (باز هم در رویا) آره. (یک آن به خودش می آید) کثافت چلاق.
مرد فلج: (با خنده) راستی که دیوانه ای.
مرد دیوانه: (گریه می کند)
مرد فلج: (باز زل می زند به طناب) بالاخره یکی مون باید انتخاب کنه که بمیره.
مرد دیوانه: تنها آدمایی که روی زمین موندن ماییم نه؟
مرد فلج: (با افسوس) آره.
مرد دیوانه: این طناب رو هم خدا واسمون فرستاده که یکیمون رو ببره.
مرد فلج: آره. اول واسه من فرستاد.
مرد دیوانه: حالا هم که می بینه تو نمی خوای بری پیشش آروم آروم می کشدش بالا که شاید اندازه ی من بشه. (با دلرحمی) حتماً خیلی تنهاست.
مرد فلج: مزخرف نگو. (با عصبانیت) اون مرده.
مرد دیوانه: چراغ قوه یادت رفت؟
مرد فلج: چراغ قوه برای چی؟
مرد دیوانه: که بندازیش تو آسمون و نشون بدی که خدا مرده و خدایی نیست؟
مرد فلج: باید حتماً این کار رو تو روز می کردم. صبر کن ببینم (با لحنی مشکوک) این کار رو تو باید می کردی یا من؟
مرد دیوانه: کداممون دیوانه بودیم؟
مرده فلج: من!
مرد دیوانه: من؟!
مرد فلج و مرد دیوانه: ( هر دو زل زده اند به طناب)
مرد دیوانه: بذار ببینم قدم می رسد. (می رود کنار طناب، روی سرپنجه ی یک پایش می ایستد.) نه.
مرد فلج: کار از کار گذشت. نه؟
مرد دیوانه: می تونم روی تو وایسم. شاید قدم برسه.
(طناب کمی بالا می رود)
مرد فلج: نه من نمی ذارم. می بینی انگار خدا داره ازمون نا امید می شه.
مرد دیوانه: مزخرف نگو. (با عصبانیت) خدا مرده.
مرد فلج: اینو خودت کشف کردی؟ زرشک (می خندد.)
مرد دیوانه: احساس می کنم حالا دیگه نوبت سرمه.
مرد فلج: که چی بشه؟
مرد دیوانه: که از روی گردنم بیفته؟
مرد فلج: کجا؟ می تونی نشونم بدی کجا می افته؟
مرد دیوانه: (با انگشت کنار تیرچراغ برق را نشان می دهد، تیر سمت خودش را) اونجا؟
مرد فلج: (چشمانش را می مالد و به طناب نگاه می کند) اونجا؟
مرد دیوانه: آره.
مرد فلج: اگه افتاد می خوای برش دارم و بذارمش سر جاش؟
مرد دیوانه: یه نگاه به خودت بنداز. بدون پا؟
مرد فلج: راست می گی.
مرد دیوانه: (کنار مرد فلج روی زمین می افتد.)
مرد فلج: چی شد؟
مرد دیوانه: اون یکی پام هم از جا در رفت.
مرد فلج: (متعجب) من فکر کردم که سرت قراره از جا در بیاد!
مرد دیوانه: (تا انتهای نمایش حالت خشک و بی حالت چهره اش را حفظ می کند در همان حالت نشسته و خیره شده به طناب) اونم افتاد.
مرد فلج: کی؟
مرد دیوانه: با هم افتادن. در یه لحظه.
مرد فلج: کجا افتاد؟
مرد دیوانه: (با همان حالت) نمی دونم. نمی تونم ببینم.
مرد فلج: (خیره به طناب) اونجا.
مرد دیوانه: اونجا؟
مرد فلج: آره.
مرد دیوانه: به نظرت ما مردیم؟
مرد فلج: نمی دونم. اصلاً نمی دونم مرگ چیه!
مرد دیوانه: شاید به خاطر اینه که ما توی مرگ نشستیم.
مرد فلج: شاید.
مرد دیوانه: یعنی کِی می تونه تموم شه؟
مرد فلج: نمی دونم. شاید تموم شده. کس دیگه صدات نمی کنه؟
مرد دیوانه: نمی دونم. شاید فقط با مرگ ماست که تموم می شه. مثله داستان های دیگه.
مرد فلج: به نظرت ما می میریم؟
مرد دیوانه: نمی دونم. اصلاً نمی دونم مرگ چیه!
مرد فلج: بیا خودمون رو بزنیم به مردن بلکه زودتر تموم شه.
مرد دیوانه: شاید.
مرد فلج: بیا به اونایی که دارن مارو نگاه می کنن نگاه کنیم.
مرد دیوانه: منظورت خدا و فرشته هان؟
مرد فلج: شاید.
(همانطور که مرد دیوانه و مرد فلج به طناب خیره شده اند طناب بالا می رود و نور صحنه هم خاموش می شود.)
پرده
روی دادهای درهمی که در آخرین روز زندگی من روی داده اند
دیشب خواب دیدم که:
در یک دشت راه می رفتم. دشتی سرسبز. که هر جا پا می گذاشتم سبزه ها در هم می ماسیدند و بوی سبز جوهر خودکار به هوا بلند می شد. دشت شبیه تابلویی بود که با خودکار سبز بیک نقاشی شده باشد. در دشت راه می رفتم. گاو بزرگی را هم با طناب به دنبال خودم می کشیدم. گاو سبز زیتونی بود. مرتب دمش را تکان می داد. به دخمه ی کوچکی رسیدیم. وارد آنجا شدیم. به سختی هر دو در آنجا جا می شدیم. گاو زل زده بود به من و من به دیوار. که از آن چاقوها و ساتورها و اره ها آویزان بودند. به آن طرف رفتم. یکی از اره ها را برداشتم. روی گردن گاو گذاشتم. هر چه کردم نتوانستم. دریغ از یک خراش کوچک. نمی دانم گاو ترسیده بود یا از خنده بود که می لرزید.
نگاهم افتاد کنار تبری که روی زمین افتاده بود. اره را انداختم و تبر را برداشتم. بالا بردم و روی گردن گاو پایین آوردم. چند بار این کار را تکرار کردم. بی فایده بود. رها کردم. گاو ترسیده بود و از خنده می لرزید.
طنابی که به گردنش پیچیده بودم را گرفتم و او را به همان جا که از آنجا آمده بودیم؛ بردم.
البته خوابی که من دیدم این نبود.
***
من همانطور که پشت میز نشسته بودم و آخرین چیزهایی که به ذهنم می رسید را خط خطی می کردم، مردم.
با شلیک رولور در سوراخ راست بینی ام.
***
از خانه که خارج شدم تا ایستگاه قدم زدم. آنجا سوار تاکسی شدم برای رفتن به محل کارم. اغلب همین طور به آنجا می روم. گاهی هم سوار اتوبوس می شوم. اگر سوار اتوبوس شوم باید چند دقیقه ای پیاده بروم.
***
سرانجام توانستم کسی را که کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بود، سوار کنم.
***
از سر کار که بر گشتم. رفتم حمام. توی وان حمام دراز کشیدم. نگاهم را دوختم به لامپ. دستم را بالا آوردم تا به کلید برسد. رسید. شروع کردم به روشن و خاموش کردن لامپ:
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن
.
.
.
این شیوه ی خوبی بود برای گذراندن شب ها و روز ها. همین طور شب و روزم را سپری می کردم. آب تمام بدنم را گرفته بود. آب بالا می آمد و پایین می رفت.
نمی دانم چند روز چند سال و چند دهه را با فشار دادن یک کلید گذراندم.
***
من هنگامی مردم که توی وان حمام دراز کشیده بودم و از رگ هایم خون بیرون می دوید.
***
من هنگامی مردم که توی وان حمام دراز کشیده بودم و در آب غرق می شدم..
***
حالا دیگر چیز زیادی به پایان زندگی ام نمانده...
***
لباس های نوی سال نو را پوشیدم. می خواستم برای خوردن آخرین شام زندگی ام بروم بیرون. مثل قدیم از میان خیابانی بگذرم که درخت ها و تیرهای چراغ برق روی آن خم شده اند تا به عبور عابران خیره شوند. جوب هایی که بوی جوهر خودکار می دهند. خیابانی که سرتاسر آن در دست تعمیر است.
***
من کارمند بانک هستم. قسمت دریافت وجه قبوضی از این قبیل: آب، برق، تلفن، گاز، هوا، وقت، نور خورشید، کشور، فضای سبز با رنگ های متنوع و این طور چیزها.
می نشینم و انتظار کسانی را می کشم که بیایند و پول این چیزها را بدهند.
***
هنوز به یاد نمی آورم که دیشب چه خوابی دیده ام.
***
خیابان ها هم انگار آخرین روز خود را طی می کنند. کسی نیست که آن ها را در این آخرین روز سپری کند. به هر طرف که نگاه می کنم کسی را پیدا نمی کنم تا سوار کنم.
***
گاهی اوقات برای گذران زندگی مسافرکشی می کنم.
***
تمام آن روز انتظار تخته سنگی را می کشیدم که از آسمان بر سرم بیفتد. یا حتی تبری که از پشت دیوار روی ستون فقراتم کوبیده شود. کامیونی که بیاید و مرا زیر بگیرد. شاید هم کسی که من را از بالای پشت بام روی زمین بیاندازد. وقتی می خواستم ماشین بگیرم به این فکر می کردم که مبادا راننده قصد جان من را کرده باشد. به نگاه های مردم که نگاه می کردم. به اطراف. شاید هم منتظر بودم تا مردی که دارد تبلیغ تلفن همراه می کند بیاید و سوزن سرنگی را در تنم فرو کند.
***
از سر کار که به خانه برگشتم. قبض های آب و برق و این طور چیز ها را دیدم. که بین شیار در چپانده شده بودند. از بالا تا پایین. چند تایی هم روی زمین افتاده بودند. یکی دو تا هم روی پله ها.
یکی از آن ها را برداشتم و نگاهی انداختم به آن. آخرین مهلت پرداخت همین امروز بود. هنوز چند ساعتی به پایان ساعت اداری مانده بود. باید برای پرداخت آن ها می رفتم. پرداخت این قبض ها یکی از مهم ترین کارهایی ست که یک شهروند می تواند در طول زندگی اش انجام دهد. هر چیز بهایی دارد. و بها را باید پرداخت. نپرداختن این قبض ها هم عواقب وخیمی را به دنبال دارد. پسر عموی من پس از دریافت اولین اخطاریه به جایی فرستاده شد که هیچ کدام از این امکانات شهری در آن پیدا نمی شد. ترسناک است.
یک ساعت طول کشید تا کاغذها را از روی زمین بردارم. همه را توی سینه ام جمع کردم. از پله ها پایین رفتم. وارد خیابان شدم. خیلی ها را دیدم که با قبض ها به طرف بانک می رفتند. ماشین هایی که پر بودند از این کاغذ ها. چمدان هایی که قبض ها از بین آن ها بیرون زده بودند. برای اینکه بتوانم سر ساعت به بانک برسم باید سوار تاکسی می شدم. البته می توانستم با اتوبوس هم بروم. اما نزدیک ترین ایستگاه به بانک، تا بانک فاصله ی زیادی دارد.
***
روی زمین دراز کشیده بودم و به صفحه ی تلویزیون خیره شده. تلویزیون مردان نیکی را نمایش می داد که از برهته ورزش کردن لذت می بردند. کانال را عوض کردم. ارتشی در حال رژه از پنجره ی آپارتمانم وارد خانه شدند و رژه کنان از در بیرون رفتند. بعد از آن ها نوبت سخت افزارهای جنگی بود. تانک ها. هواپیماهای جنگنده. نفر برها. کشتی ها. همه در یک صف در حالیکه رژه می رفتند از در بیرون رفتند.
بعد مردی که تبلیغ تلفن همراه می کرد، وارد شد. پیش از آن که بیرون برود. به سمت من آمد. یک کاتالوگ به من داد. لبخند کش داری زد و رفت.
***
وسایلی که می توانستم همراه خودم ببرم، را برداشتم. در چمدان بزرگی ریختم. روی دوشم انداختم. و راه افتادم. به سمت تابلوهای هشدار دهنده ی عبور و مرور. به سمت ادراه ی ثبت احوال.
***
من هنگامی مردم که توی وان حمام دراز کشیده بودم و کهولت سن و روزهای سپری شده ی بی شمار من را به مرگ فرا می خواند.
***
نامه ای از پسر عمویم بین قبض ها بود:
پسر عموی عزیزم
سلام،
امید دارم حالت خوب باشد. فکر می کنم زمانی که این نامه به دست تو برسد آخرین روز زندگانی ات را سپری می کنی. باید بگویم خیلی دوست داشتم، می توانستم در این ساعت ها کنارت باشم. تو مرد خوب بودی. توانستی به خوبی نقش یک شهروند را بازی کنی. کاری که من نتوانستم آن را انجام دهم.
کمی از این جا برایت بگویم. دوستان زیادی پیدا کرده ام. شب ها دور هم جمع می شویم. گپ می زنیم و می خندیم. اینجا تفاوت های زیادی با شهر دارد. اینجا هیچ چیزی تکرار نمی شود. جای تو اینجا خالی ست.
کلمات اینجا محدود نیستند. کسی هم که آن ها را به کار می برد محدودیت ندارد. اما بیش تر برایت نمی نویسم. چون می دانم که کارهای بسیار برای انجام دادن داری.
همیشه در یادم خواهی ماند.
دوست دار تو پسر عمویت
***
تلفن را برداشتم. خواستم به کسی زنگ بزنم، که بیش از هر چیز دیگری در این دنیا دوستش داشتم. آخرین باری که با او تماس گرفتم سه سال پیش بود. آن وقت ها عاشقش بودم. می خواستم بداند که دیگر نمی توانم انتظارش را بکشم. زمانی باقی نمانده تا انتظارش را بکشم.
همان شماره را باز هم گرفتم:
تلفن مشترک مورد نظر
تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد.
***
من درست زمانی مردم که خودکار بیک سبزی را در دست گرفته بودم و دشت سر سبزی را در سفیدی کاغذی که جلویم افتاده بود نقاشی می کردم. درست زمانی که تصادفاً با یک ماشین حمل جوجه تصادف کردم.
***
جلوی آینه ی حمام ایستادم.
به صورتم نگاه کردم. به ریش هایم که شبیه ریشه های درخت بیرون زده بودند. شبیه درختی که روی خط عابر پیاده خم شده بود.
هر چه سعی کردم نتوانستم ریش هایم را بتراشم. تیغ ریش تراشی را روی لبه ی وان گذاشتم.
عصایم را برداشتم و توی وان حمام نشستم.
***
نفس های آخر گاهی میلی به بر آمدن ندارند.
***
امروز برای اینکه به محل کارم بروم، سوار تاکسی شدم. راننده از آینه نگاهی به من انداخت. چند لحظه بعد هم برگشت و چشم دوخت به چشمانم.
***
سوار شد. از آینه به عقب نگاه کردم. باورم نمی شد. برگشتم و عقب را نگاه کردم. او را.
او هم به من خیره شده بود.
چشم دوخته بود به چشمانم.
***
بگــذار تا به شــارع میخــانه بگذریم کـز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم
به او فکر می کردم. که همیشه برایم این را می خواند. دوست داشتم در این آخرین روز او در کنارم بود.
***
هنوز به یاد نیاورده ام دیشب چه خوابی دیده ام.
***
تمام اتاق پر شده بود از جوجه های مرده و له شده. چرخ جلوی ماشین حمل جوجه روی هوا بود و می چرخید. به کاغذی که جلویم بود خیره شدم:
نمی توانستم چیزی ببینم.
جوجه ها از سر و رویم بالا می رفتند. روی صندلی نشسته بودم و فکر می کردم. به اینکه:
دیشب چه خوابی دیده ام.
***
تلفن زنگ خورد. کسی که پشت خط بود از من خواست تا به اداره ی ثبت احوال بروم. و مدت زندگی به پایان رسیده ی خودم را تمدید کنم. و اگر از پس مخارج آن بر نمی آیم. هر چه سریع تر محل تصادف را ترک کنم.
***
هنوز به یاد نیاورده ام دیشب چه خوابی دیده ام.
